
و اما خبرهای این مدت،مهمترینش مربوط به ۱۴آذر ماهه که خواهر گلی طاها به دنیا اومد...طاها بهترین داداش دنیاست (البته این عکس مال ۴۰ روزگی ملکه است) 
اینم ظهر روز عاشوراست که عروسک من میخواست با موتورش بره دسته ببینه!

فدات بشم پسر طلا،عکسهای قبل و بعد از سلمونی(راستی پسرم اینقدر مرد شده که دیگه تو آرایشگاه گریه نمیکنه)

جالب اینجاست که موهای طاها عسلی هم تا ۴ماهگی مثل خواهر گلش خیلی تیره بود و یواش یواش روشن شد

تو همه این ۲ماه زمستونی،فقط ۳روز برف اومد که هر روزشم ما ددر بودیم و برف بازی،البته عکس هامون خیلی کمه!

بهترین جایزه طاها شهربازیه،چه بولینگ چه سرزمین عجایب،خداییش هم خیلی مزه میده


تاب تاب عباسی،دویدم و دویدم، یه توپ دارم قلقلی وتوپ سفیدم...شعر هایه که طاها طلای من حفظه...عاشقتم بلبل مامان

راستی وبلاگ ملکه طلا هم اپ شده ها www.princessmalakeh.blogfa.com



































فدات بشم پسر دختر کش من...











































حالا یه ذره از کارت بگم که بهترینشون،اخت شدنته با پیانو...در واقع هرروز میزنی و من مطمئنم که پیانیست بی نظیری میشی...


؟؟؟
















وای تمام فیلمها و سیدی ها!!!
عاشقتم شیطون بلا...
این مرد مردونه طاهای خندونه قند تو قندونه عشق مامان جونه پسر بابا جونه
جای خالیشو هر روز حس میکنیم،هم من که برام همه چیزه،هم بابایی که رفیقشه،هم تو که،تا میگیم دایی کووو؟؟؟ عکسشو نشون میدی.......





الان ۲روزه خودت تنهایی یخورده وایمیستی و ۲قدم هم تاتی میکنی فدات شم...

دوست داریم قندونبات
عشق مامان،یک سال گذشت: سخت اما شیرین ، پراز تجربه اما لذتبخش ، با خستگی اما عاشق ، خلاصه عالی بود و زود گذشت
میخوام از این یک سال بگم،میخوام همرو یه بار دوره کنم،میخوام از اون روزایی بگم که تو دلم بودی و وقتی تکون میخوردی میمردم برات... میخوام از به دنیا اومدنت بگم(ساعت ۵ صبح)که تا وقتی کامل بهوش بیام بابات حسابی باهات عشق کرده بود اما من تا دیدمت گریه کردم،بغلت کردم و گریه کردم،آخه باورم نمیشد تورو دارم،باورم نمیشد اینقدر سالم و خوشگلی،باورم نمیشد اینقدر عاشقتم... میخوام از ۱۴روزگیت بگم که تا دو هفته به خاطر عفونت بیمارستان بستری بودی و از کنارت جم نخوردم،حتی همونجا حموم میکردم که نکنه یه لحظه ازت دور بمونم... میخوام از ۱ماهگیت بگم که وقتی کیک برات میخریدم فکر میکردم یعنی زندم و یک ساله شدنتو میبینم؟... میخوام از ۳ماهگیت بگم که اولین مسافرت ۳نفره رو رفتیم(رفتیم مشهد،امام رضا رو قسم دادم که واسه همه عمر تبرکت کنه)... میخوام از ۴ماهگیت بگم که تنها فامیل نزدیکت یعنی دائی احمدرضا جون اومد ایران و دیدت(آرزو داشتم تو همه این روزا پیشمون بود،آرزو داشتم امشب تو تولدت حضور داشت،البته اولین کسی بود که صبح زنگ زد و تبریک گفت)... میخوام از ۶ماهگیت بگم که فکر میکردم حالا که نیم ساله شدی چه مردی شدی واسه خودت... میخوام از اولین عید ۳نفرمون بگم(لحظه سال تحویل از خدا خواستم مادر خوبی باشم برات)تو هم عاشق ماهی هفت سینمون شدی... میخوام از ۱۰ ماهگیت بگم که فهمیدم حتی تو یه مسافرت نسبتا سخت(یعنی ترکیه،تو ۳ساعت پرواز)هم چقدر خوش اخلاق و ماهی... میخوام از لحظه لحظه با تو بودن بگم،میخوام بگم مهمترین چیز زندگی منو باباتی،میخوام بگم عاشقتیم پسرم

زنگ زدم همه پسربچههای فامیل و دعوت کردم،میخواستم تولدت مردونه باشه...البته از ۱۶ تا مهمون گلمون ۵تاشون نیومدن،اما بهمتون خیلی خوش گذشت... همه دوستات برات کادوهای قشنگ آورده بودن،دست همشون درد نکنه،ماهم اینارو واسه کیک و شام خریده بودیم،یکی یه لیوان هم به همه کادو دادیم از طرف تو





این ماشینرو هم مامانی و بابایی(یعنی مامان بابای من) برات خریده بودن،دستشون درد نکنه،تو که عاشقش شدی
برای شب هم که دوستات رفتن چند تا از بزرگتر هارو دعوت کرده بودیم (البته با یه کیک نصفه) خیلی شب خوبی بود،خودت هم تا آخر شب خوش اخلاق بودی،مرسی عروسکم
طاها جونم یک سالگیت مبارک،الهی همیشه موفق و خوشبخت و عاقبت بخیر باشی

.....................................








دوستت داریم

از بچگیم این ماه و دوست داشتم،چون تولدم بود و همیشه پر از خاطره خوش.....اما بعد از به دنیا اومدن تو،دیگه خودم و یادم رفت.......الان تو مهمی،الان این ماه ماهه تو
...الان روزاشو میشمرم تا روز تو بیاد...مامانی روزشمار بالای وبلاگت میگه فقط ۲۱ روز مونده تا یک ساله بشی











فقط سر تا پات تو کرم ضد آفتاب بود و روتم پوشونده بودم که پوست سفید بلوریت یه وقت نسوزه،کیف کردی...اونجا که نمیشد دوربین ببرم،این عکس مال بعد دریاست که اومدیم خونه و رفتیم حموم...
شدی دزد دریایی!
دوست دارم




سومیش ۵شنبه ۱۱تیر بود،که برای بار سوم دوستهای مردادیتو دیدیم تو پارک مادران...خیلی کیف کردی،جائ بقیه دوستات که نبودن هم خیلی خالی بود



وای!!!خدا جونم یعنی ۱۰ماه گذشت؟؟؟ یعنی پسرم اینقدر زود داره بزرگ میشه؟؟؟ یعنی ۲ماه دیگه طاهای من یه ساله میشه؟؟؟
امروز انتخابات ریاست جمهوری بود...تو تو بغلم بودی وقتی داشتم رای میدادم،آرزو میکنم این مملکت هرروز بهتر بشه تا تو آیندهٔ خوبی داشته باشی...
فدات بشم که دیگه کیک تولدتو میشناسی و براش ذوق میکنی
داری یواش یواش فوت کردن و یاد میگیری عسلم،اما هنوز اونقدر زور نداری که بتونی ۱۰تا شمع رو فوت کنی،بازم بابایی به جات اینکارو کرد،واسه همینم یه ذره ناراحت شدی

: ناراحت نباش بابا،یه ماه دیگه دوباره برات کیک و شمع میخرن

خدایا شکرت شکرت شکرت...
خدایا طاهای گلمو به خودت میسپرم...
ماشالا هرچی بزرگتر میشی خوش اخلاق تر میشی...






و اما عکس اولین تجربه کشتی سواری البته برای ۳نفرمون...فوقالعاده بود،فقط متاسفانه بیشتر فیلم گرفتیم تا عکس(رفتیم جزیره بیوک ادا که واقعا مثل بهشت بود،کالسکه سواری هم کردیم،خیلی مزه داد)


بعد یه هفته سرما خوردگی بد و تب،کلی لپای خوشگلت آب شدن،این ماه حدود ۱کیلو وزن کم کردی،دردت به جون من مامانی...

عاشقتیم خوش خندهٔ ما



...عزیزم غصه نخوری ها،یکی دیگه میخرم برات
(از قول ماهی)میمیرم برات!!!

تولد ۹ماهگیت مبارک قشنگم





اه،نمیخوام


دیروز دومین بار بود که طاها طلا دوستهای مردادیش رو میدید...جمع نینیها جمع بود و طاها گلی هم داشت یاد میگرفت،چطوری باید یه صابخونه خوش اخلاق باشه...



اینجا یه عکس دونفره داریم از ۲تا دسته گل ۲۲ مردادی (طاها طلا و دلارام گلی)


...اینجا،خسته شدی،حسابی هم خوابت میاد...بعد یه چرت کوچولو حسابی سرو حال شدی...



خیلی زود،و البته خیلی شیرین میگذره...ببخشید دیشب بعد تولدت نتونستم بیام،وبلاگ خشگلتو درست کنم و عکس هاتو بذارم...







با شروع بهار فهمیدم،هر روز با تو بهار است گل من

..... چند ثانیه بعده لحظهٔ تحویل سال(که گل در اومد از حموم)





و اما عید دیدنی در خواب 

...سالی که مامانی به دنیا اومده...میبینی،امسال هم با داشتن گلی مثل تو ساله منه...پسر گلم،عزیز مامان،عسل بابا...تو آخرین شب امسال،از خدا میخوام همیشه سالم و خندون باشی.....












هووورا







(داشتم از ذوق میمردم)
عاشقتم























